کاش قلبم درد تنهایی نداشت
چهره ام هرگز پریشانی نداشت
کاش برگهای اخر تقویم عشق
حرفی از روزهای بارانی نداشت
سلام عزیزان من پیشاپیش عیدو تبریک میگم
امیدوارم همیشه شاد باشین و عید امسال
به تو دوست خوبم خوش بگذره
دلم برا نوشتن تنگ شده بود دوست داشتم
با شما کمی گپ بزنم .
یه عالمه حرف دارم اما نمی دونم از کجا شروع کنم.
فعلا بای دفعه بعد با هم حرف میزنیم.
روی علف ها چکیده ام
من شبنم خواب الود یک ستاره ام.
زندگی من یعنی
خیال
ارزو
محال
از این زندگی لعنتی خسته شدم



دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران
چه کنم با دل مجروح که مرحم با اوست
با که این نکته توان گفت که ان سنگین دل
کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست.
عشق را ترجمه کن
زندگی را معنا کن
سکوت را فریاد کن
اشک را ویران کن
دستهای سرد مرا با محبت دستانت گرم کن
عشق را در نگاهم تمنا کن
اه های خسته وجودم را باور کن
سکوتم را تو تعبیر کن
واژه انتظار را با امدنت بر باد کن
عشق را درون سینه ام تو پیدا کن
و در اخر تنفر را دربدر کن.



جاودان باشی ای سپیده عشق
(تقدیم به همه عاشقان و تو که عزیز ترینی
شعر از الهام و زهرا)
در حیرتم از مرام این مردم پست
این طایفه زنده کش مرده پرست.
برای شکستن دل احتیاجی به سنگ نیست
این دل با نگاهی سرد پر پر می شود.
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم
وطرحی نو در اندازیم
بشادی گل بر افشانیم
ومی در ساغر اندازیم.
وقتی باران را تفسیر می کردند.
گفتم: دست نگه دارید
که زیباترین مفاهیم واژه باران را
دو شبنم گونه هایم یافته ام!
همه سکوت پیشه کردند گویی باور نداشتند
که من همسفر باران بوده ام
من نیز دیده ام را ابر بهاری کردم
و به یاد شیرین ترین لحظات زندگی ام گریستم.
تا که بودیم نبودیم کسی
کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند
خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر ایینه بدانیم چو هست
نه در ان وقت که اقبال شکست.
من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد
نوبت خاموشی من سهل و اسان می رسد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام
مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد
پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست
بین مرگ و ادمی قول و قراری نیست نیست
من که می دانم اجل نا خوانده و بیدادگر
سرزده می اید و راه فراری نیست نیست
پس چرا؟ پس چرا عاشق نباشم؟
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی
می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی.
درون معبد هستی
بشر در گوشه محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده صد نقش
حسرت های هستی سوز
بدستش خوشه پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی میکند سوی خدا از ارزو لبریز
بزاری از ته دل یک دلم میخواست میگوید!
شب و روزش دریغ رفته و ایکاش اینده است.
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پرده لرزان حریر رنگ
چشمان تو را می دیدم.
جذاب ترین کلمه ----------> اشنایی
متین ترین کلمه ----------> دوستی
ارام بخش ترین کلمه ----------> محبت
تلخ ترین کلمه ----------> تنهایی
سخت ترین کلمه ----------> جدایی
مثل برگی خشک و تنها روی شاخه موندم اینجا
می ترسم
توی چنگ وحشی باد برم از خاطر و از یاد
بپوسم.
به یاد تو بودنت بهار و نبودنت
غم پاییز را در دلم بیدار می کند
وجودت صفاست در زمانی که
محبت کیمیاست